درباره وبلاگ

به وبلاگ من خوش آمدید
پيوندها

تبادل لینک هوشمند
برای تبادل لینک  ابتدا ما را با عنوان (مانسل بوسه های خیابانی هستیم) و آدرس 2000x.LXB.ir لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.





نويسندگان


ورود اعضا:

نام :
وب :
پیام :
2+2=:
(Refresh)

خبرنامه وب سایت:





آمار وب سایت:  

بازدید امروز : 8
بازدید دیروز : 2
بازدید هفته : 10
بازدید ماه : 10
بازدید کل : 27352
تعداد مطالب : 33
تعداد نظرات : 0
تعداد آنلاین : 1

(مانسل بوسه های خیابانی هستیم)
مرادوست بدار اندکی اما طولانی.........
پنج شنبه 5 مرداد 1391برچسب:, :: 1:43 ::  نويسنده : بهزاد       

الان دیگه زنها در همه ورزشها مثل فوتبال، همه علوم بويژه انرژي اتمي و حتي در كار و تجارت موفق هستند،...
خدا وکیلی اینطوری که دارن پیشرفت میکنن امید این میره يه روزي بياد كه " پارك دوبل" رو هم ياد بگيرن!!!


پارک دوبل که خیلی پیچیدست
اینکه یاد بگیرن ایینه وسط دقیقا کاربردش چیه کافیه.
اخه 99 درصد خانوما در حین رانندگی تا نگاهشون به ایینه میفته یادشون میفته که رژ لبشون رو باید تجدید کنن . رژ لب زدن همان و تصادف کردن همان


اینم چند تا دیگه:

یارو 10 کالری از خوردن یه رانی وارد بدنش میشه ، ولي حاضره 12 كالري بسوزنه اون دو تا تیکه میوه باقیمونده ته قوطی و در بیاره


هيچ کادوي زشت و به درد نخوري دور انداخته نميشود !
فقط از خانه اي به خانه ديگر و از شخصي به شخص ديگر منتقل ميشود !


خدايا
گناهانم را ناديده بگير
همانگونه که دعاهايم را نشنيده مي گيري


پس از مرگ از شخصي پرسيدند :
جواني خود را چگونه گذراندي ؟
ندايي از عرش برآمد که :
بدبخت ايرانيه ،
ولش کنين ،
برين سراغ سوال بعدي


فقط يه ايراني ميتونه شامپو رو تو يه هفته تموم کنه و تهش رو با آب قاطي کنه و يک ماه بيشتر استفاده کنه


وقتی حـــاجــــی میشی که هفت بار خدا رو دور زده باشی


ديــکتــاتــور کيــست؟
ديــکتــاتــور اون بچّه ي دو سالـــست که بيست نــفــر مجبورند به خاطــر اون کــارتون نــگاه کنــنــد

بيشتر مردم دنيا يکشنبه ها ميرن کليسا,براي سلامتي مردم جهان دعا ميکنن تو ايران مردم جمعه ها ميرن نماز جمعه,براي بيشتر مردم دنيا آرزوي مرگ ميکنن
 



پنج شنبه 5 مرداد 1391برچسب:, :: 1:36 ::  نويسنده : بهزاد       

ما اکنون در دسترس نیستیم؛ لطفا" بعد از شنیدن صدای بوق پیغام بگذارید:
اگر شما یکی از بچه های ما هستید؛ شماره 1 را فشار دهید.
اگر می خواهید بچه تان را نگه داریم؛ شماره 2 را فشار دهید.
اگر می خواهید ماشین را قرض بگیرید؛ شماره 3 را فشار دهید.
اگر می خواهید لباسهایتان را تعمیر کنیم؛ شماره 4 را فشار دهید.
اگر می خواهید بچه تان امشب پیش ما بخوابد؛ شماره 5 را فشار دهید.
اگر می خواهید بچه تان را از مدرسه برداریم ؛ شماره 6 را فشار دهید.
اگر می خواهید برای مهمانان آخر هفته تان غذا درست کنیم ؛ شماره 7 را فشار دهید.
اگر می خواهید امشب برای شام بیایید؛ شماره 8 را فشار دهید.
اگر پول می خواهید؛ شماره 9 را فشار دهید.
اما اگر می خواهید ما را برای شام دعوت کنید یا ما را به گردش ببرید، بگویید، ما داریم گوش می کنیم !!!!
 



پنج شنبه 5 مرداد 1391برچسب:, :: 1:34 ::  نويسنده : بهزاد       

:نکته :این مورد را همه پسر ها بخونند چون شاملِ همه میشه. 



ادامه مطلب ...


پنج شنبه 5 مرداد 1391برچسب:, :: 1:31 ::  نويسنده : بهزاد       

پیش از ازدواج......



پسر: آره. خیلی انتظار برام سخت بود


دختر: می خوای ترکت کنم؟

پسر: نه! حتی فکرشم نکن.
دختر: دوستم داری؟
پسر: البته! خیلی زیاد!
دختر: تاحالا به من خیانت کردی؟
پسر: نه! این که اصلاً سوال کردن نداره؟
دختر: منو می بوسی؟
پسر: هر فرصتی که گیر بیارم!
دختر: کتکم میزنی؟
پسر: دیوونه ای؟ من از اون جور آدما نیستم!
دختر: می تونم بهت اعتماد کنم؟
پسر: بله!
دختر: عزیزم!

بعد از ازدواج : کافیه عبارات را از پایین به بالا بخونی
 



پنج شنبه 5 مرداد 1391برچسب:, :: 1:27 ::  نويسنده : بهزاد       

بچه ها اگه شعری یا چیزی دارین بفرستینش من به نام خودتون میزنمش تو وبلاگ 



پنج شنبه 5 مرداد 1391برچسب:, :: 1:19 ::  نويسنده : بهزاد       

راستی بچه ها خدا کیه, چیه,کجاست ؟چرا ما باید همیشه حق خدارو بگیریم مگه خودش زبون نداره که ما باید ازش دفاع کنیم؟
 



ادامه مطلب ...


پنج شنبه 5 مرداد 1391برچسب:, :: 1:18 ::  نويسنده : بهزاد       

داشت آرام قدم میزدو میرفتش او زمیان چمن خیس پر از شبنم عشق باد چون پیچک همسایه ما به تن یار بگردش میگشت ,تار میشد صحنه رفتن او ز پس پرده چشم زپس ساتر اشک , من هنوز بوی تنش را به دلم می بویم ولی افسوس که از او دورم رفت سوی ره پر پیچ حوادث روزی وشدم بی کس تنهای غریب اوچو می گشت زمن دور دلم میلرزید وسکوتی که به من میخندید, قامتم خم شدو این سرو شکست سجده زد بر سر خاک بلند قدمت توکه میرفتی و من پر زناباوری دور شدن ها بودم تونمیدانستی که دل من سخت پر از اندوه است  دل درون غم جانسوز فراغت تنها پر ز سرگردانی  یا که یک بی هدفی همه جا تنها بود

لحظه ایی فکر شدم که تو بر میگردی ولی افسوس زتاراج زمان ,کاش آن دم که تو میرفتی یار, پشت سر هم نظری میکردی تاکه حیرانی و گمگشتگی ام رابینی آه از دوری تو وای از دوری تو........ 



پنج شنبه 5 مرداد 1391برچسب:, :: 1:16 ::  نويسنده : بهزاد       

توکدامین حس غریبی که ازدرون سینه ام مرادر برمیگیری چه هستی که مرا دیوانه خود کرده ایی که هستی که هیچکس راجز تونمیبینم ونمیخواهم ,اما افسوس که درکنارم نیستی ,روشن ستاره فروزنده بیا ببین در  فراغت هیچ معنایی برای زیستن نیست ,کجایی کجایی که تورا دریابم, آنگاه  تورا سخت در آغوش گیرم وچنان در آغوش میفشارم  که هیچ کس نتواند مارااز هم جدا کند ,ای کسی که تنها برای من اوست بجز تودیگر هیچ چیز نیست کاش اینجا بودی ودرد کشیدن مرا در فراغت میدیدی وسوختنم را,قلبم باهر تپش تورا تمنا میکند و نفسم با هر بازدم تورا فریاد میزند .,شیرینیی بوسه های شیرین لبانت هنوز زیر لب فرشته هاست ,ای ایزد جاوید پایدار بدار الهه مارا که اگر  اونباشد دیگر بودن هم معنی ندارد . 



پنج شنبه 5 مرداد 1391برچسب:, :: 1:8 ::  نويسنده : بهزاد       

سلام بچس یه چتتا شعرن خودم نوشتمشون اگه میشه بخونیدشونو نظر بدین فداتون دوستون دارم 



ادامه مطلب ...


یک شنبه 1 مرداد 1391برچسب:, :: 1:26 ::  نويسنده : بهزاد       

استادی درشروع کلاس درس، لیوانی پراز آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببینند. بعد از شاگردان پرسید:





به نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟




شاگردان جواب دادند:





50 گرم ، 100 گرم ، 150 گرم




استاد گفت:





من هم بدون وزن کردن، نمی دانم دقیقا“ وزنش چقدراست. اما سوال من این است: اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم، چه اتفاقی خواهد افتاد؟




شاگردان گفتند: هیچ اتفاقی نمی افتد.





استاد پرسید:




خوب، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم، چه اتفاقی می افتد؟





یکی از شاگردان گفت: دست تان کم کم درد میگیرد.




حق با توست... حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه؟
 شاگرد دیگری گفت: دست تان بی حس می شود. عضلات به شدت تحت فشار قرار میگیرند و فلج می شوند. و مطمئنا“ کارتان به بیمارستان خواهد کشید و همه شاگردان خندیدند.




استاد گفت: خیلی خوب است. ولی آیا در این مدت وزن لیوان تغییرکرده است؟





شاگردان جواب دادند: نه




پس چه چیز باعث درد و فشار روی عضلات می شود؟ درعوض من چه باید بکنم؟





شاگردان گیج شدند. یکی از آنها گفت: لیوان را زمین بگذارید.




استاد گفت: دقیقا“ مشکلات زندگی هم مثل همین است.





اگر آنها را چند دقیقه در ذهن تان نگه دارید.




اشکالی ندارد.. اگر مدت طولانی تری به آنها فکر کنید، به درد خواهند آمد.





اگر بیشتر از آن نگه شان دارید، فلج تان می کنند و دیگر قادر به انجام کاری نخواهید بود.




فکرکردن به مشکلات زندگی مهم است.. اما مهم تر آن است که درپایان هر روز و پیش از خواب، آنها را زمین بگذارید.





به این ترتیب تحت فشار قرار نمی گیرند، هر روز صبح سرحال و قوی بیدار می شوید و قادر خواهید بود از عهده هرمسئله و چالشی که برایتان پیش می آید، برآیید!




دوست من، یادت باشد که لیوان آب را همین امروز زمین بگذاری.
 



   
 
   
M3-5